چراباید برای لحظه هایم من همیشه درغم واندوه باشم
چرا باید به تنهائی دراین دنیا همیشه من بسان کوه باشم
چرا درمان نگردد درد تنهائی دراین غربت که میدانم
که باید تا ابد درفکر غمهای فراوان دگر باشم
مگر جز عشق ودلداری چه کردم من دراین دنیا
که باید این چنین درسایه غمها اسیرو دربدرباشم
چرا باید بسوزد این دلُ هرگز نگویم درد جانسوزم
تنی آلوده ازدردُ پریشان حالُ من هم درفغان باشم
پریشانم ازاین نامهربانیها پشیمانم ازاین الفت
که دردل پرورانیدم که امروزهم چنین باشم
گناه من چه بود تنها برادرراگرفت ازمن
که امروزم بجای بوسه برصورت به سنگ قبر او باشم
برادر راگرفت این روزگار تلخ ونا عادل
پدرهم عزم رفتن کرد. تا که دیگر بی سخن باشم
چه حاصل بود ماندن در جهان تلخ وناکامی
نمیشد من به جای او. هم راز برادر یا پدر باشم
بیا ای آسمان بس کن ازاین ظلمی که میباری
که من آبستن غمهای فردای دگر باشم
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در شنبه پنجم دی 1388 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت
خسته گشتم ازشب وروز ازهمه غمهای دلسوز
خسته ام از هرچراغی روشنی بخشد دل من
ازخزان زندگانی اززمین ازآسمانها
از همه آنها که گاهی میشوند دایه برایم
ازنگاه بی تفاوت سایه اندازد تن من
ازهمه آنها که روزی مهربان بودند برایم
ازتو ازاو حتی ازخودمن
خسته گشتم از نگاه بی نگاه آشنایان
خسته ام ازخواب شبها .بامداد بی تفاوت
خسته ازماه وستاره ابرهای پاره پاره
خسته ازآمد شدن ها خنده های کودکانه
خسته ازجورزمانه .خسته ازاین آشیانه
خسته ازاین اشکهای عاطفانه
نغمه های بادروغ عاشقانه
خسته ازبرگ درختان ازصدای بادوطوفان
قایق درهم شکسته ساحل درغم نشسته
ازنگاه آهوی دردام مانده
ازتظاهر از ریا تا زنده هستی
درعزای مرگ تو ماتم نشستن
ازنگاه و ظلمها برمستمندان
ازهوسها ازگناهان
ازنگاه دختری گریان وخسته
ازبرای لقمه نان دلها شکسته
ازمی و میخانه رفتن
تا فراموشت شود چیزی که هستی
خسته ازایام هفته . شنبه تاپایان هفته
روزها ظلمت به مردم شبها مسجد نشستن
خسته ام ازآنچه گفتم چون نباشد طاقت من
دیدن این دردو غمها گوشه ای پنهان نشستن
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در شنبه پنجم دی 1388 ساعت 23:56 موضوع | لینک ثابت
شادمانی ها نگیرید ازدلم ، بیش ازاین دیگر نخندید بردلم
باغبان با گل فروشم عهد بست ، تا بچیند شاخه شاخه حاصلم
نو نهالی بودم اندر باغ او ، رشد کردم شاد کردم جان او
گل شدم با غنچه های ناز وباز
حال گشتم من اسیر دست او
تیغ برا میزند برپیکرم
او بچیند برگ برگ خاطرم
میدهد من را به دست دیگران
تا فروشندم مرا بااین وآن
ریشه ام درخاک ماند من دربدر
دردرون ظرف آبی بی اثر
بچه ها تا میرسند درپای آن
برگهایم را بچینند بی امان
ریشه من درگلستان خشک شد
پیکرم درظرف آبی زشت شد
تا جوان بودم درون ظرف آب
غرق بودم دردل آب وگلاب
پیرگشتم زاردرآن ظرف آب
کی توانم چشم بندم سوی خواب
تا که خشکیدم مرا دورم کنند
ازمیان جمع خود بیرون کنند
من که روزی درگلستان گل شدم
حال درپس کوچه ها پرپر شدم
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در شنبه پنجم دی 1388 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت
عشقُ شیدائی که برقلبم نشست، من به سختی آن بیاوردم بدست
این غم هجران که برجانم نشست ، بی خبر گشتم زدنیا هرچه هست
من پریشان حالُ حیران گشته ام ، این چه دردی بود بر کامم نشست
ناامیدی سرزده دنیای من ، قصه من همچو یک افسانه است
تا که شد تنها دل رسوای من ، اشک غم برچهره ی زارم نشست
تا به کی پرسم من از احوال او ، او نمیداند که قلبم را شکست
ضربه زدبرجان و بر پیمان من ، خود میان جمع دلداران نشست
شمع بزم اینُ آن شد بی خبر ، چون نمیداند که پشتش آتش است
شمع چون آخرشودشب میرسد ، روز رسوائی برای او بس است
گل چو پرپر شد بسان خار گشت ، او چه میداند گلی بی ریشه است
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در شنبه پنجم دی 1388 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت
خری دیدم که چون باران ببارد ، نگاه عاشقش قلبم درآرد
بسویش رفتم و احوال کردم ، کمی درد غمش را شاد کردم
بدو گفتم چرا زاری کنی خر ، مزن برسر شود حال تو بدتر
بگفت من عاشقی دیوانه هستم ، گرفتارخرهمسایه هستم
به مادر گفتمش دیوانه وارم ، برای این خر ماده نزارم
برو پیشش برایم خواستگاری ، بگو هرروز دهم اورا سواری
رویم ماه عسل دردشت وصحرا ، رود بیرون دل ازاین دردو غمها
برایت من چه پالان ها خریدم ، دو افسار ازمس ونقره خریدم
سفارش داده ام من یک طویله ، همه حسرت خورن دراین قبلیه
ولی مادر دودستی برسرم زد ،مرا ازاین طویله دربه درکرد
بگفت احمق ترازتو من ندیدم ،چه حرفهائی که من ازتو شنیدم
الاغ اون خر ندانی باسواده ؟ ، اسیرو عاشقش درده زیاده؟
برو شبها اکابربا سواد شو ، مثال او خری پر بار ترشو
که او آید برایت خوستگاری ، چرا تو ازبرایش بیقراری؟
نزن جفتک برایش پیش خرها ، نکن زاری برای ماده خرها
هزاران خر دراین همسایه داریم ، همه بهتر از اون همسایه داریم
برو درست بخون وباسواد شو ،خری بهتر میان این خران شو
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت
تا کی درانتظار تو بایددگر نشست
ازدوری تو غم دردلم نشست
چون شمع مرده که خاموش میشوم
حاشامکن که دلم با تو عهد بست
خاری شدی که به پایم نشسته ای
آخر چرا شاخ وبرگم شکسته ای
خوش آن زمان که بودی تو یارمن
درشادی وحزین توبودی کنار من
خون گشته این دلم ازدوریت مرو
اشکی دگر مگیر ازدیده گان من
رفتی وبا دگری عهد بسته ای
دربزم وصال با رقیبم نشسته ای
دردو غمی زهجر تو برده ام
با ظلم خود دلم را شکسته ای
ازعشق تو که آواره شد دلم
درکنج یک قفس زندان شده دلم
دورازتو نیست شادی درون من
برگرد که بی تو خون گشته این دلم
s@rv
گرمرابینی نمیدانی اکنون کیستم - من چرا درآتش این زندگانی زیستم
شعله وربودم درگرداب عشق - هرچه بودم لیک اکنون نیستم
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:40 موضوع | لینک ثابت
یاداون روزها بخیر
بچه بودم . بچه نورسته بودم
نه دنیا رو میفهمدم . نه امروز ونه فرداها
همیشه نق نق میزدم یکی منو کول بگیره
اینورو اون ور ببره . برام بازیچه بخره
کاشکی دوسش میداشتم . تامیخرید میشکستم
بابام همیشه غرمیزد. بچه خرابکاری نکن
ازکجا پول دربیارم برای تو چیز بخرم
کاسبی ها خرابه دل ازدستت کبابه
پول دیگه نیست تو بازار . کاسبی من کساده
مادربیچاره من دست میکشید به صورتم
اشکاموزودی پاک میکرد
گریه نکن عزیزمن . قربون شکل ماهتم
مامان برات بمیره این اشکاتو نبینه
همش به بابام غر میزد
چه کارداری به بچه . بچه طفل معصوم
راستی که مانفهمیدیم .معصوم دیگه کی بوده
ما بچه او هستیم ؟ پس پدرم کی بوده ؟
معصومه مارو ول داده ؟ نفهمیدیم چی بوده ؟
یواش یواش جوان شدیم
به ظاهر سربراه شدیم
تو کوچه ها میرفتیم با بچه ها میگشتیم
شیشه ها میشکستیم .قفل به درا میبستیم
همسایه ها دنبال ما . باخنده درمیرفتیم
فحش وفضیت میدادن .مارو اذیت میدادن
ازترس درمیرفتیم . توکوچه ها میگشتیم
شب که میرفتیم تو خونه. اول گرفتن بهونه
شام درستی که نبود
نان وپنیر باحلوا یا چیزی تواین مایه بود
درس خوندنم که ول بود
گاهی خریدکوچه اگر حوصله داشتیم
یه کمی هم ازاون پولا یواشی برمیداشتیم
روزا بودیم تو سینما شبها توپارک بازی
ننه وبابا دیگه بودن ازدست ما ناراضی
همیشه نفرین ودعا. خدا بردار این بچه را
ازدست او که پیر شدیم . اسیر این اکبیر شدیم
روزا گذشت بزرگ شدیم به اصطلاح یه مردشدیم
نه پدری نه مادری . نه کس نه یاری داشتیم
نه پول وکاری داشتیم . نه کسب وکاری داشتیم
حیرون وسرگردان شدیم .سرباراین دوران شدیم
ماندیم تا بمیریم این همه غم نبینیم
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت
همسرم اي مونس شبهاي تارم
اي كه بهرديدنت من بي قرارم
اي پناهم . گرنباشي بي پناهم
همسرم اي هم نواي ناله هايم
اي اميدزندگيُ معبد مهرو صفايم
ناخدايم . گرچه بي مهرووفايم
اي سفيدي بخش شبهاي سياهم
همسرم اي نغمه خان بچه هايم
اي نگين برانگشتراين دستهايم
همسرم اي رازدار قصه هايم
اي شريك دردها وغصه هايم
کاش میشد این سفر کوتاه گردد
غم درون سنیه ی من شاد گردد
انتظارم تا توبرگردي به خانه
گرم گرد د چون گذشته آشيانه
محوگردد دیگر این اشک شبانه
تاسرايم من براي تو ترانه
سربه دامانت نهم بااين بهانه
بي خبرگرديم زغمهاي زمانه
سردهيم آن نغمه هاي عاشقانه
بوسه بارانت كنم من دلبرانه
تك درخت خشك من چون زدجوانه
زندگي گرددبرايت شادمانه
گرنبا شي زندگي بی تو خزانه
*
هرچه ميگردم نمي يابم گلي بهتر زتو - هرگلي را مي پسندم خار پهلوي تواست
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت
برو اي مرد فقير
برو اي چهره پير
برو اي غمزده خانه بدوش
دردل اين شب شوم چهره بپوش
مادرت زاد براي مردن
نه تورا زاد براي خوردن
جاي تو نيست دراين شهر خراب
كس نباشد كه دهد نان تورا بهر ثواب
تو فقيري وجايت كفن وگور بود
نه تورا زيست دراين وصله ناجور بود
شهرما شهرفقيران نبود
شهرما شهر يتيمان نبود
شهرما زور ميخواد
سكه وپول ميخواد
تو كه فاخر نشدي اززرو زور
تا نبردند تورا زنده بگور
تا كه هستند همه درتب خواب
دورشو دور ازاين شهر خراب
*
وداع مکن با من که دراین شهرغریبم- مخند به حالم که من دیوانه واسیرم
کجا شوم به غربت که کاشانه ندارم – اگر روم زپیشت که دگرباید بمیرم
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت
برایت میفرستم دسته ای گل تا کنی یادم
نمیدانم اگر دوری تو هم باشی دمی یادم ؟
تو گل دربوستان بودی ومن همسان یک خارم
چو تنها پیش تو بودم اگرخارم ولی شادم
پریشانم برای دوریت اما نمیدانم
چرا دربین گلها خوارگشتم دل بتو دادم
بیادت سرکنم روزم که درتاریکی شبها
سرم را روی برگ سبزدامان تو بنهادم
هوس دارد لب لعلت مرا دیگر توانی نیست
توراآغوش گیرم هرچه میخواهدشود کارم
لبت را بوسه باران میکنم تا صبحدم شاید
بدانی آنچه دارم من به پای عشق تو دادم
مگرخاروخس صحرا ندارد قلب شیدائی
که من این قلب غم دیده به راه عشق تودادم
اگر خارو خس خشکیده ام عشقم عیان باشد
همه دانند برای عشق تو من بی امان باشم
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت
خیالی نیست پرواز دگر دارم
برای دیدنت عشقی به سردارم
نمیدانم که این ره تا کجاباشد
دلی بیتاب برای دیدنت دارم
گناهم چیست هم رازتوگشتم من
برای عشق تو صدها سخن دارم
اگر طالع بودکارم به دنبال تو میگردم
به هرجا شدروم تاجان به تن دارم
همیشه موسم گل پیش من بودی
فغان ازدوریت دراین جهان دارم
گرفتارتو ام با عشق واحساسم
نمیدانی چه شوری من به سر دارم
زهجر تو دراین وادی گرفتارم
قفس را باز کن تا من نفس دارم
********
دانی که اگر ازقفس آزاد شوم ؟ - آزاد نگردم و دگربارگرفتارشوم؟
آن دل که اسیرقفس عشق بود - ماندن به ازآن بود که آزادشوم
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:33 موضوع | لینک ثابت
من ره میخانه را گم کرده ام
بی خبر من مست دنیا گشته ام
گر گناه است بشکنید این جام را
چون نمیدانید که من دیوانه ام
درمحاکم حکم زندانم دهید
حد زنید شلاق برجانم زنید
درمیان عاشقان دارم زنید
چون نگویم راز این می خوردنم
من تهی دستم از مهرو وفا
ابلهی باشددراینجا بودنم
صید ازصیاد نالد من زدل
کی توانی دید این رنج وغمم
ای طبیب من عاشقی بیگانه ام
هیچ داروئی نباشد ازبرای مشکلم
گر طبیبی درداورا چاره کن
دروصالش ناتوان گشته دلم
مست ومی خوردن شب وروزم شده
نیست دا روئی بجز می خوردنم
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت
بياد لحظه هاي باتوبودن
نواي عاشقي باتوسرودن
بياد روزوشبهاي زمستان
به زيرقطره هاي سرد باران
بياد نغمه هاي عاشقانه
كه ميخواندي برايم باترانه
بياد غنچه هاي سرخ باغت
پريشان زلف وچشمان سياهت
بياد اشكهاي بي صدايت
كه من مجنون شدم ازهاي هايت
بياد تك چراغ سقف خانه
كه روشن بود ماراآشيانه
بياد آن دل آكنده ازشوق
كه ميگفتي برايم ازسرذوق
بياد روزگاران جواني
كه ميگفتي به پيش من بماني
بياد آن نسيم سرد پائيز
نشستم دركنارتو دل انگيز
هواي مستي ومستانه كردن
شراب ناب همراه تو خوردن
بيادت هستم اي بهتر زجانم
تو داني بي تو بودن ناتوانم
به شوق ديدنت من بي قرارم
سپيده سرزند درانتظارم
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت
بازآمدی ای بی خبر دانی که من دیوانه ام
چون میروی باردگرویران کنی کاشانه ام
رفتی ومن تنها شدم چون ابربی باران شدم
چون قایق بی بادبان حیران وسرگردان شدم
درانتهای بی کران دریای بی پایان شدم
خاروخس خشکیده ام باسوزبادویران شدم
شاید ندیدی اشک من درپشت آن پنهان شدم
رفتی نکردی یادمن تنها وبی همتاشدم
درسایه اندیشه ام خاموش وخاکستر شدم
چون شمع بی پروانه ای غمگین این هجران شدم
چون خانه خالی شد زتو من غرق درماتم شدم
تک شاخه ای پژمرده ام امیدیک باران شدم
بازآمدی خندان شدم چون لاله صحراشدم
ازشوق توگریان شدم چون باگلی همدم شدم
بازآمدی رفتی چرا؟ حیران این اندیشه ام
تنها میان ناکسان فریاد بی سامان شد م
چون میروی تنها مروقلب مرا با خود ببر
من بی تو یک بیگانه ام دراین سرا مهمان شدم
دانم که باز آئی ولی دیگر بینی جای من
هم چون نهالی بی ثمر باخاک هم بسترشدم
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت
این دیش که بر بام سرخانه نهان است
بر صاحب خانه همه تشویش عیان است
دورش همه پیچیده پر از کهنه مجله
اینجا همه دانند که او آفت جان است
پنهان نکنی پس چه کنی این همه تشویش
شاید که نشستی که بیایند به تفتیش
جزبرفک وبرفک که تصویر ندارد
جززجرو شکنجه که دگر کارندارد
هرروز به شب من بروم برسرخانه
تنظیم کنم دیش شاید که بخوانه
نه خیر زهاتبرد بدیدم نه عرب ست
هرخانه که رفتم همه اوضاع همینه
باباد اجین باشد وبا آب خموشی
ترسم که زگرما بشودموش چموشی
تنها کمک دیش به این زار پریشان
این بود که هرروز شدم اسیرخانه
گرصاف نشد دیش سربام به کلی
پشتش بپزم بهرخودم نان محلی
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت
چون شدم تنهای تنها میروم ازشعرتان
میروم تا من نباشم بعدازاین در یادتان
میروم تنها نشینم تا ندانی کیستم
درد تنهائی کشیدم درمیان کوی تان
میروم تا بی خبر گردم زدنیا هرچه هست
چون نباشم نشکند دیگردل شیدایتان
بی تو تنها م .بودنم هم درد بی درمان بود
میروم تا گل نخشکد بعدازاین درباغتان
چندروزی بیش مهمان نیستم دراین سرا
گرنباشم می شکوفد بستر گلهایتان
مستی ومستانه بودن تا به کی باشد مرا
میروم میخانه ای دیگر نباشد راهتان
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:25 موضوع | لینک ثابت
موج دریا میزند شلاق برجانم
قایقم بشکسته تنهایم
ساحل آرام است
انتظاری نیست درساحل
هم رهان دررقص وشادی دردل جنگل
بی خبرازمن
مست دررویای فردای دروغین
میسرایند شعردریاهابرای هم
وای برمن
دردل دریا
موج میجوشدوشب درراه
میبرد هردم مرا اینجا ویا آنجا
شایدهم به ساحل ها
انتظارم . شاید ساحلی باشد
وچشمی انتظارمن
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:24 موضوع | لینک ثابت
بشکنم این آینه تارنگ رخسارم نبیند
زشتی این صورت خشکیده وزارم نبیند
اشک چون بارددرآن موج خروشانم نبیند
غم درون چهره آشفته از حالم نبیند
مادرم اززشتی رخسار من ماتم گرفته
میروم ازکوی اوتارنگ رخسارم نبیند
دورازاین کاشانه درحسرت نشینم
تا نوای ناله ها واشک چشمانم نبیند
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت
مهتاب نتابد که نبیند تن واندام سپیدت
خورشید بلرزد چوببیند به برت تورسفیدت
دل منتظر تاب دوگیسوی تو باشد
عطرگل مریم سرگیسوی توباشد
لب باز مکن قیمت الما س گران است
درپشت لبت چشمه الماس نهان است
تو بت کده ای ما همه درگاه تو سالک
آن کیست شده چشم تورا اینهمه مالک
آن چشم سیاهت ببرد جان زکف من
کی میشود آیی تویک دم به برمن
آن سینه جو بینم دلم از غصه بلرزد
گربی تو بمانم دلم آرام نگردد
حیرانم ازاین ساق دو پا وکمرتو
ایکاش که بودم به تنت پیرهن تو
مستیم وخرابیم ازاین دل که توداری
هرچند کنم پای تو من گریه وزاری
s@rv
گفتم چشمم گفت كه كورش سازم - گفتم قلبم گفت خموشش سازم
گفتم عشقم گفت به پيش همه كس - بد گويم وديوانه كویش سازم
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت
داغي به سينه دارم از جور اين زمانه
مرغي نشسته بربام درفكر نان ودانه
جفتش عزا گرفته طوفان زده به لانه
خواهرگرفته زانو دركنج آشيانه
مادرنشسته ماتم عمرش شده فسانه
مستي درون كوچه سرميدهد ترانه
مردگدا سرايد آواز عاشقانه
آتش زده به جانم بر مردومان نهانه
مرگ پدر برايم ديگر شده بهانه
خشكيده آب چشمه ازآتش زمانه
آن تك درخت خانه ديگر نزد جوانه
ازحيله هاي دشمن روزم شده شبانه
هستم براي آنها بي نام وبي نشانه
غافل شده زحالم هرشب رود به خانه
گم كرده آشيانم ديگر دراين كرانه
اشكم به ديده بارد چون زندگي خزانه
عشقي كه دردلش بودعشقي ست كودكانه
تنها براي دشمن اوشادو خوش زبانه
راهي دگر نباشد غربت شوم روانه
تااو هميشه خندان عمرش چوجاودانه
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت
بسان قطره آبم میان موج دریاها
که هردم میبردسوئی مراامواج دریاها
گهی درزیرامواجم گهی درساحل دریا
گهی شلاق برجانم زند تاریکی شبها
گهی بیرون زامواجم که خشکیدن به تن دارم
گهی مدفون میان سنگ ساحل ها
گهی چسبیده برقایق بسوی بی کران رفتن
گهی آواره دریا زدست بادو طوفانها
شده اندیشه کارم زدنیا بی خبر بودن
که افسانه شده این دردو هجران ها
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت
هفته ئي بگذشت هفته ديگر رسيد
بازهم خاموش بود كاشانه اش
بي خبررفت و نبودش يك نشان
تا كه پرسم حال او درخانه اش
دوستان آگاه ازاحوال او
آشنايان باخبر ازرفتنش
هركجا ميشد برايش درزدم
دوستان ودشمنان راسرزدم
بي مروت ها كه ميدانند حال زارما
لب نبگشودند ومن ماتم شدم
آنشب ازنزديك خانه ردشدم
خانه روشن بود من پنهان شدم
اونشسته دركنار پنجره
من زشادي هم چو گل خندان شدم
صبركردم تارسدروز دگر
تاروم بادسته گل من ديدنش
درزدم بااظطراب ودلهره
درچوواشد شادوخندان ديدمش
ليك اودرانتظار ديگريست
تامراديدخنده برچيد ازلبش
من نشستم اونشست درگوشه اي
شاد بودم چونكه سالم ديدمش
هردوساكت گم شديم درحال خويش
وقت چون بگذشت رفتم ازبرش
بانگاهي سرد همراهي نمود
انتظارديگري بود انتظارمن نبود
تاوداع كردم زچشمش گم شدم
سجده كردم من كه اودرخانه بود
اونپرسيدم كه بازآيم دگر ؟
من براي او چويك بيگانه بود
بازخوشحالم كه سالم بودوشاد
گرچه بامن یک دمی خندان نبود
s@rv
نوشته شده توسط کریم لقمانی سروستانی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت